تبليغاتX
مروارید دریای عشق
به در یا ی عشق صدف خوش آمدید
دستانت رابسویم آوردی
برق همیشگی درچشمانت بود
به راست وچپ می غلتید
رقص برگهای پاییزراتداعی می کرد
وآغوش زمین همواره گرم است
چه بگویم
آخراین دستانم نبودکه بی تاب شده بود
لبانم دلتنگی می کرد
دلواپس بود
وسایبان چشمانت راطلب می کرد
وتوتنها به دستانم امیدواربودی
دستانم خشکیده بود
چندگام مانده بود
وحال یک گام
گفتی
هیچگاه دستانم را برایت مهیانخواهم کرد
وبی هیچ درنگی رفتی
لبهایم خشکید

یادمان باشد اگر شاخه گلی را چیدیم

وقت پرپر شدنش سوز و نوایی نکنیم

پر پروانه شکستن هنر انسان نیست

گر شکستیم ز غفلت،من و مایی نکنیم

یادمان باشد سر سجاده عشق

جز برای دل محبوب دعایی نکنیم

طلب عشق ز هر بی سرو پایی نکنیم

 

سفر غریبی داشتم توی اون چشم سیاهت

                                                  سفری که برنگشتم،گم شدم توی نگاهت

یه دل ساده ی ساده کوله بار سفرم بود

                                                 چشم تو مثل یه سایه ،همه جا همسفرم بود

من همون لحظه ی اول آخر راه می دیدم

                                                  تپش عشقمو تو رگهام عاشقونه می شنیدم

وای اگر،همسفرم

                          بعد از این در سفر

                                                     بی تو من تنها باشم

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم دی 1384ساعت 11:51 قبل از ظهر  توسط صدف  | 

 

یا جواد الائمه(ع)سامراءمن کنت مولاه فهذا علی مولاهولایه علی بن ابیطالب حصنی فمن دخل حصنی امن من عذلبی

فرا رسیدن عید بزرگ شیعیان عید غدیر خم بر تمامی

مسلمانان وشیعیان مبارک و میمون باد...............

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم دی 1384ساعت 11:6 قبل از ظهر  توسط صدف  | 

                                                                     

این هم یه عکس دیگه از ققنوس

 

اين ابرهاي سوخته سوگوار
تابوت آفتاب را به كجا مي برند ؟
اين بادهاي تشنه هار و حريص وار
دنبال آبگون سراب كدام باغ
پاي حصارهاي افق سينه مي درند ؟
اكنون درخت لخت كوير
پايان نااميدي
و آغاز خستگي كدامين مسافر است ؟
مرغان رهگذر
مرگ كدام قاصد گمگشته را
از جاده هاي پرت به قريه مي آورند ؟
اي شب !‌ به من بگو
اكنون ستاره ها
نجواگران مرثيه عشق كيستند
هنگام عصر بر سر ديوار باغ ما
باز آن دو مرغ خسته چرا مي گريستند ؟

 

ای یار

ای زیبای آب وار

پیش آی

آخر شبی، سپیده دمی

من ببر را به پای تو قربانی خواهم کرد.

وقتی

بالای ببر کشته بگریی

زیباتر خواهی شد.

 

استاد بزرگ مرحوم منوچهر آتشی

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم دی 1384ساعت 10:37 قبل از ظهر  توسط صدف  | 

شب هست گيسوی تو اما نيست ..اما نيست مهربانی ...نيست باران ...نيست عشق و نيست سيبهای يرخ سعادت ...

کجايی ای خلاصه ی همه خوبی ها و زيبايی ...در روهياهام نمی خرامی ديگر ای آهوی رميده ا نازستان عشق ...

تو نيستی باران نمی بارد بر اندوه شيشه هالی پنجره ام و اين پرده حايل ميان من و جاده ای که ادامه ی گامهای تواند مرا نمی خواهد که به تو برسم ...

مشعلی بر افروخته ام از جانم تا در اين شب بی روزن سايه ی اندام فرشته ای ببينم که قد قامت عشق است ای باشکوه تر از سرو و زيبا تر از ترانه و لبخند .

دلم برای تو تنگ شده است برای همه ی آن لبخندها و شورآفرينی ها و. در من خون تو در جريان است و گرمای دستهای تو دونده ای که رگ و پی مرا طی می کند به سرعت باد ...

کجايی که در نماز به ايستم ...کجايی تا ترانه نازل کنم ... کجايی تا شهادت دهم که کسی نيست جز يک ترانه ی زيبا

دستان تو کجايند که مرا اميدوار سازد به ريستن و عشق ورزيدن که بی تو مرا نه شور در حيات است و نه عشق در ثبات ...

بيا بيا و دستانت از من دريغ مدار ...ای غزل بانوی کودکی هايم ...حسرت فروخورده نيمه شبان تنهايی ام ..

 

الهی العفو ...

 

هر چند پير و خسته دل و ناتوان شدم

هر گه که ياد روی تو کردم جوان شدم

شکر خدا که هر چه طلب کردم از خدا

بر منتهای همت خود کامران شدم ...

من پير ماه و سال نی ام يار بی وفاست

از من چو عمر می گذرد پير از آن شدم ...

 

مهتاب ، بتاب ...

منم آن نیازمندی که به تو نیاز دارم

اگر از تو باز دارم به که چشم باز دارم

تویی آفتاب و چشمم به جمال توست روشن

غم چون تو نازنینی به هزار ناز دارم

غم دل چه باز گویم که تو را ملال گیرد

کنم این حدیث کوته که غم دراز دارم ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم دی 1384ساعت 10:17 قبل از ظهر  توسط صدف  | 

باز يه بهانه ي اساسي پيدا کردم که ارزش اشک ريختن رو داشته باشه .آره ... واقعا به

اشکش  مي ارزيد.

 وقتي تمام بهانه هامو کنار هم گذاشتم ، ديدم ابراي دلم ، دوباره دستاشونو  به هم گره کردن يه

 جوري رفتن تو هم که ديگه نميشد تيکه هاشو از هم تشخيص داد .

 فقط يه ناخنک کوچولو براي درست کردن يه سيلاب کافي بود .هميشه وقتي بارون با قطره هاي

  درشتش مي باره، آدم فکر ميکنه اين بارون اگه  همينطوري بياد ، همه جارو آب ميبره ، اما

 باروناي اينطوري معمولا زودي بند ميان . با خودم گفتم واي ايندفه ديگه کارم تمومه. اگه

 همينطوري بباره که تمامه دلمو آب ميبره . ولي مثله همون بارونه زودي تموم شد .

 اما ابراش تمومي نداره .بازم منتظره يه بهانه و يه تلنگر کوچيکن . دفعه ي  اولش که نيست

 ،کاره هميشگي شه . هميشه نم نمه باروني ازش مي باره

 

 

بازم غروب جمعه بازم غمهاي آشنا
بازم درد دل من با تو آقاي خوبها
بازم همون غصه اي كه مثل عشق آبي
مثل خورشيد روشن تو قلب تاريكي
بازم همون قشنگي قشنگي خستگي
خستگي از فراقت اميد كل هستي
دوباره خلوت من پرشده از يك صدا                        
صداي دوري از تو صداي آقا بيا
صداي دل سپردن به بهترين خوبها
صداي عاشق شدن صداي يبن الزهرا
تو مثل يك گل ياس قشنگي پر از ناز
جات رو من نميدونم بگو به من اين يه راز
اي گل نرگس من تمام خوبي تويي
بي تو نميمونه چيزي براي خوبي
صداي اذون مسجد يه هشداري ميده باز
مي خواي عاشق بموني بايد بخوني نماز

 

دل ، شیدایی توست . دل ، هوایی توست . دل به غیب گرایش دارد و بی قرار است و تو این دل بی قرار را صدا می زنی ... و به جنبش می آوری.پس چگونه رهایش می کنی و بال و پرش را بر دیوار های قفس ، پژمرده می گذاری و در پشت میله های غفلت که طراحی کرده اند تا فراموشم شوی ، تنهایم می گذاری. با این غفلت سیاسی و سرگرمی های حساب شده و بازی هی شیطانی فراموشم می نمایی... پس تو مرا به خود رهایم مکن ...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم دی 1384ساعت 10:7 قبل از ظهر  توسط صدف  | 

ذهنم پريشان است

قلبم بي قرار است

افکارم شوريده اند و

درمانده ام.

راهي نمي بينم

آينده پنهان است.

اما مهم نيست،

همين کافي است

قلمی بر خاک

این سرنوشت من است

خوابي آرام

        بی لب

            بی قلم

               بی جان !

 اما نه خوابي ابدي

            خوابي است زمستاني

                        در اندک زماني کوتاه

                              نه طولاني!

 خواهم نوشت ولي نه به اين زودي

 به همين سادگی!

 

 

 

 

ذره ذره هاي نور خورشيد

در تبسم پنجره ها

با صداي كبوتران

باران بي بهانه اي است

كه از چشمان آهو

نويد مناره هاي بلند را ميدهد

                      

فكر بي تو بودن . از سرم گذر نمي كرد

گرچه با تو بودنت هم واسه من تخيلي بود

تو كه هرگز نفهميدي

اما مي خوام اين بار بگم

بگم تو اي هستي و عشقم

خواستنت هميشگي بود

                         

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم دی 1384ساعت 10:1 قبل از ظهر  توسط صدف  | 

عاشقت بودم از توای کاش میفهمیدم فاصله ی بین من و تو چقدره ،

میخواستم برات مثل رودخانه جاری بشم و تو دریای عشقت بریزم .....

 میخواستم برات تو زمستون سرد روزگار پناهگاه امنی بشم ،

میخواستم تو شبهای تاریکُ تنهایت برات مثل مهتاب نور افشانی کنم .....

ولی افسوس که فاصله ها اجازه نمیده و ای کاش میفهمیدم که

این فاصله ها کی تموم میشه و ای کاش میفهمیدم

چه با شکوه آمدی به لحظه های سرد من                                                            
       چه پرغرور میروی به جنگ دردهای من
                                                       چه عاشقانه میشود غزل در انتظار تو                                       
       چه بی بهانه میدود کلام من برای تو                                        
            چه رازها که گفته ای به قلب بی قرار من                         
           چه قصه ها شنیده ای بهار بی خزان من               
                   چه روزها که رفته ایم به جنگ درد و فاصله      
                    چه روزها سپرده ایم به دست سرد خاطره 
                          چه لحظه ها نگاه تو بر نگاه من دوید  
                                                 چه عاشقانه دست من به دست گرم تو رسید      
                                                   چه آه ها کشیده ام برای بی تو بودنم     
                                                             چه اشکها ریخته ام برای از تو

 

تمام چيزي که از خودم ميدانم همين است: و اين منم....همين....اما اين من چه مفهومی دارد؟هنوز نفهميدم...اين دل خسته کي خيال آرامش دارد....اين پلک هاي هميشه بيدار...کي خيال خواب دارند؟...چاره اي نيست....ميان دو گزينه....بايد زيستن را برگزيد....چاره اي نيست....که اگر بود مطمئناً ديگري را برميگزيدم....چه کنم که ايمانم گويي مانند ريسماني مرا به اين دنياي لعنتي متصل نگه داشته...گويي معلق مانده ام....بين دو گزينه....اين ريسمان تا کجا ادامه دارد نميدانم....فقط خدا ميداند....رشته اي بر گردنم افکنده دوست....ميکشد هر جا که خاطرخواه اوست....خدايم....تنها پناه ثانيه ثانيه هاي عمرم....تمام زندگيم به دست تو سپرده شده....فقط تو را ميپرستم....و تنها تنها تنها تنها  از تو ياري ميجويم....اي هميشه تکيه گاهم....اي هميشه پناهم....باز هم ميگويم....الا بذکر الله تطمئن القلوب....پروردگارم....هميشه به تو محتاجم....از هر چيز و هر کسي بيشتر....صبح و شام ميخوانمت....از ته دل....از اعماق وجودم....ميشنوي و پاسخ ميدهي...آنقدر زيبا که گاهي از سرشوق گريه ام ميگيرد...مهربانم....از مادر به من مهربان تري....کوتاهيم را در عبادت ببخش....مرا هر روز به خودت نزديک تر گردان....هر آنچه از منظر ديدگاه تو براي من بهترين است همان کن....خداي خوب من....هميشه به لطفت محتاجم....نا اميدم نکن....مثل هميشه....آرامم کن...به همان دم مسيحايي ات....اين دل مرده را زنده گردان....بار ديگر....باز هم ميگويم....بهترينم....مرا آن ده که آن به....

 مهربونم همیشه دوستت دارم....بهترینم همیشه به یادم باش....مونسم تا ابد با من باش.

 

من به خیال شاد کردن تو تار می نوازم

ولی تو به بیجانی سرانگشتانم سرتکان می دهی

من از شرم در میان تار کهنه خویش میخزم

وبه امید خشنودی تو آهنگ دوباره میسازم

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم دی 1384ساعت 12:25 بعد از ظهر  توسط صدف  | 

 

به خیالم که تو دنیا واسه تو عزیزترینم

آسمون زیر پامه اگه با تو رو زمینم

به خیالم که تو با من یه همیشه آشنایی

به خیالم که تو با من دیگه از همه جدایی

من هنوزم نگرانم که تو حرفامو ندونی

این دیگه یه التماس من میخوام بیای بمونی

من وتو چه بی کسیم وقتی تکیمون به باده

بد و خوبه زندگی منو دست گریه داده

ای عزیز هم قبیله با تو از یه سرزمینم تا به فردای دوباره با تو هم قسم ترینم

من هنوزم نگرانم که تو حرفامو ندونی

این دیگه یه التماس من میخوام بیای بمونی

بدو خوبمون یکی دست تو تو دست من بود

خواهش هر نفسم با تو هم صدا شدن بود

با تو هم قصه ی دردم هم صدا تر از همیشه

دو تا هم خون قدیمی از یه خاکیم و یه ریشه

من هنوزم نگرانم که تو حرفامو ندونی

این دیگه یه التماس من میخوام بیای بمونی

 

 

 

 

اون پرنده تو بودی پیرهنه ابرو درید

رفتو گمشود تو غرور رفتو از همه برید

اون که روی عاشقی طرح دلتنگی کشید

جفت پر شکستشو توی تنهایی ندید

من اون پرندم گنگ و خسته

هر پر پاکم رویه یه سنگه

هر یه پری که رخت تو بود

حالا واسه خاک رختی قشنگه

تویه واپسین نفس تو یادمی هم پرواز

باز تو میتونی فقط بشی برام نفس ساز

بیا هم هوایه من برایه من صمیمی

منو از اینجا ببر تو ای جفت قدیمی

من هنوز تشنه ی نورم تشنه ی دشت خورشید

زود بیا که باد غربت همه ی پرهامو چید

بیا هم هوایه من برایه من صمیمی

منو از اینجا ببر تو ای جفت قدیمی

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم دی 1384ساعت 11:30 قبل از ظهر  توسط صدف  | 

 

من به خیال شاد کردن تو تار می نوازم

ولی تو به بیجانی سرانگشتانم سرتکان می دهی

من از شرم در میان تار کهنه خویش میخزم

وبه امید خشنودی تو آهنگ دوباره میسازم

 

از عشق تو آواره ی هر کوی و خیابون

مجنون شدمو زدم به هر دشتو بیابون

تنها با تو و سازمو این دو چشم گریون

خدایا

میبینم که همه ناز میکنن با عاشقاشون

مثه گربه می چرخنو می پیچن به پاهاشون

یا که اشک میریزن زار میزنن تو بغلاشون

یا که نازمیکنن دست میکشن رویه موهاشون

ای خدا ای خدا چرا موندم از تو جدا

تو کجایی و من کجام

تو خدا من کجا ای خدایا

من چی هستم هر چی هستم

بدون عاشقه عشق تو هستم

از تو هستم بت پرستم

یا که مستم

از تو مستم

دل به عشقه رویه تو بستم

تو رفیقی تو عزیزی

بپرس چرا اشک میریزی

بپرس که از کی میگریزی

بپرس به دنباله چه چیزی جز خدا

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم دی 1384ساعت 11:23 قبل از ظهر  توسط صدف  | 

در جاده های تاریک قدم بر می دارم

گاه...صدای خیس پرندگان را می شنوم

چمدان ندارم

تنها یک خاطره با من است

برمی گردم

برای آخرین بار مرور می کنم

باران...سایه...نسیم!

همه زندگی من...

ادامه می دهم

تا گذر زمان در من آرام گیرد

آرام گیرم

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم دی 1384ساعت 8:1 بعد از ظهر  توسط صدف  | 

همچو گیسوی بلند تو شبی می باید

                                                   تا بگویم که دلم از تو چه ها می خواهد ...

من دلم گرفته است

هر چه مي روم نمي رسم

رد پاي دوست

                   كوچه باغ عشق

                                         سايبان زندگي كجاست؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

خدایا

       آسان بودن دشوار است

       آسانم کن

خداوندا

       كلام تو بودن دشوار است

       بارانم كن

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم دی 1384ساعت 7:47 بعد از ظهر  توسط صدف  | 

افسوس برآن عمر گرامی که هدر شد

آن معبد رویایی من زیر و زبر شد

دردا که تو مرد سفر عشق نبودی

افسوس دل غافل من بی خبر شد

 

روزی که دل عاشق من تازه نفس بود

در چشم من از هر دو جهان عشق تو بس بود

حسرت به کف آورد و به خورشید نظر داشت

بیچاره عقابی که گرفتار قفس بود

 

سلام ای چلچراغ قطره های اشک نومیدی

سلام ای غم که جای تنگ این دل را پسندیدی

بیا تا پربگیرد از دل من جغد این کابوس

بیا و درکتاب خاطرات من بخوان افسوس

 

سيب سرخي از باغ معرفت

شيوانا از  جاده اي عبور مي كرد

در كنار جاده  صد ها نفر را ديد كه اطراف كوهي سنگي اجتماع كرده اند و به شدت غمگين و افسرده

هستند

از بالاي كوه چشمه اي پر اب به سمت پايين جاري بود

شيوانا نزد انها رفت و علت ناراحتي را پرسيد

پيرمردي از جمع گفت : ما جايي براي زندگي نداريم . ارتش امپراتور خانه هاي مارا از ما گرفته و در مقابل

اين كوه سنگي را به ما داده و به ما گفته خانه هايمان را اينجا و رو به افتاب بسازيم

شيوانا گفت : پس چرا دست به كار نمي شويد ؟!

كوه را پلكاني بسازيد  و داخل ان را غار حفر كنيد .ديوار هاي غار سه ديوار و سقف را براي شما

مي سازد و سطح پله حيات خلوت شما مي شود اين كه به سرعت شدني است

پير مرد با تعجب گفت چرا به فكر خودمان نرسيد؟!

شيوا نا گفت : زندگي به من اموخته است  كه هر وقت عده اي نيازمند دور چيزي حلقه مي زنند

همان چيز قادر است نياز ان ها را رفع كند !

فقط بايد خوب نگاه كنيم

 

باران همه شب سرشک غم ریزان است

شب مضطرب از وای شباویزان است

 

چیزی به سحر نمانده برخیــز که صبح

در مطلع لبخنــــــــد سحر خیزان است

 

ديوانگي است - دانم  - ديوانگي كه بخت

از سوي تو نويد اميدي نمي دهد.

در اين اتاق غمگين

اما

من هر نفس به مهر تو اميدوارتر !

 

يك روز

- بيگمان-

خواهد رسد دمي كه برآيم برآسمان

 

-         ((كاي آفريدگار!

در اين اتاق كوچك

            در اين دل شكسته نا استوار آه

                        عشقي است از بناي جهان استوارتر !))

 

بيا بنگر ، چه غمگين و غريبانه

در اين ايوان سرپوشيده، وين تالاب مالامال

دلي خوش كرده ام با اين پرستوها و ماهيها

واين نيلوفر آبي و اين تالاب مهتابي .

 

... شب افتاده است و من تنها و تاريكم

و در ايوان و در تالاب من ديريست

درخوابند

پرستوها و ماهيها و آن نيلوفر آبي

 

بيا اي مهربان با من !

بيا اي ياد مهتابي !

به ديدارم بيا هر شب

در اين تنهائي تنها و تاريك خدا مانند ،

دلم تنگ است .

بيا اي روشن اي روشنتر از لبخند .

شبم را روز كن در زيرسرپوش سياهيها

 

دلم تنگ است .

به ديدارم بيا هرشب...

در اين اتاق كوچك

هر گاه من نگاه تو را شعر مي كنم

نوري به تار و پود هوا رنگ مي زند

از تاج آفتاب خدا زرنگارتر

 

در اين اتاق دلگير

وقتي كه من لبالب اين صبح تلخ را

با ياد وعده هاي تو سر مي كشم – صبور -

دانم كه در جهان نفشانده ست دست عشق

در كام كس شرابي از اين خوشگوار تر !

 

اي خفته بر پرند سبكبال بي خيال !

در اين اتاق در هم

دستي تمام خواهش  قلبي تمام عشق

چشمي تمام شوق تماشا

شبهاي انتظار تو را صبح مي كنند

تا پركشند سوي تو و بوسه هاي تو

هر روز از نسيم سحر بي قرار تر !

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم دی 1384ساعت 7:37 بعد از ظهر  توسط صدف  | 

Image hosted by TinyPic.com
+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم دی 1384ساعت 7:16 بعد از ظهر  توسط صدف  | 

Image hosted by TinyPic.com
+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم دی 1384ساعت 7:16 بعد از ظهر  توسط صدف  | 

 
+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم دی 1384ساعت 7:16 بعد از ظهر  توسط صدف  | 

براش بنويس ( دوستت دارم)
آخه می دونی
آدما گاهی اوقات خيلی زود حرفاشونو از ياد می برن
ولی يه نوشته , به اين سادگيا پاک شدنی نيست .
گرچه پاره کردن يک کاغذ از شکستن يک قلب هم ساده تره
ولی تو بنويس ..
تو ...
بنويس .

 

bi to

آرزو کردم تو باشی، واسه قلب بی پناهم
یک پناه سرد خاموش، که باشه چشم به راهم

آرزو کردم تو باشی، قصه زیبای دنیا
تو بخونی اسم من را ، تو بشی واسم یک رویا

آرزو کردم تو باشی ، همیشه در کنارم
وقت خواب وبیداری ببینم من روی ماهت

اما تو با من نبودی، از دل سردم نخوندی
تو جدا شدی زقلبم ، چونکه عاشقم نبودی

چقدر آسون شکستن ، همه درهای خانه
تو آرزوی سردم، من شدم فقط دیونه

تو رها کردی رفتی ، من تو غصه و دردها
گفتی آرزو نداری ، که بشی باور دنیام

برو ای سفر گزیده ، چاره تو رفتن باز
من میمونم توی غصه ، تا شاید ببینمت باز

broken heart broken heart broken heart crying crying sad
_________________
سجد گاه من زمين است مرغزار من بهشت
غروز من خورشيد است و صدا من سكوت
عشق من اسمان است و زيباي من درياست
دنياي من دنياي پر ستاره است

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم دی 1384ساعت 7:4 بعد از ظهر  توسط صدف  | 

 

 بغض نکن بهار من بغض تو آبم می کنه

          گوله اشکای چشات خورد و خرابم می کنه

                  بغض نکن که قلب من تو سینه پرپر می زنه

                            آخه اون چشمهای تو تموم دنیای منه

                                  تو چشات که اشک میاد یه جورایی دیوونه میشم

                     صدهزار آبادی ام باشه یه ویرونه میشم

                             دست تو تو دستمه دیگه مهم نیست چی کمه

                            بغض نکن که بغض تو آتیش به جونم میزنه

       وقتی اشک تو چشماته دنیا سرم خراب میشه

               دشت سرسبز نگات برام یهو سراب میشه

                         بغض تو مثل یه خنجر تیکه پاره ام میکنه

                                   بغض نکن غم چشات داره بیچاره ام میکنه

                                                 من میخوام که چشم تو زلال و آفتابی باشه

                                                     من باشم و تو باشی و یک شب مهتابی باشه

                

 

                                هرچی گفتی تو باشه حتی اگه به قمیت

                                                    سوختن و شکستن و یه عمری بیتابی باشه

 
 
ط¨ظ‡ ط§ظ†ع©ظ‡ ظپط§ظ†ظˆط³ ظپط§ظ†ظˆط³ ظ‚ظ„ط¨ظ‡ط§ ط±ط§ ظ†ظˆط§ط²ط´ ظ…غŒ ط¯ظ‡ط¯:
دیوونه
 
 
 
 
همین حسی که دارم
حتی وقتی از تو دورم
تلخ وبیمارم چقدر خوبه
همین بس که میدونم
خوب خوبی
خواب خوابی
من که بیدارم
چقدر خوبه
همین بغضی که دارم
همین ساز شکسته
دلیل از تو مردن
از تو رفتن تا تو
برگشتن چقدر خوبه
همین اشکی که غلتید
 همین دستی که لرزید
همین دردی که پیچید از غم تودر صدای من چقدر خوبه
چقدر خوبه که هستی
اکه حتی بَدِ بَدِ
اگه حتی غریبه 
مثل سایه پا به پای من چقدر خوبه
چه بی نوره ستاره
همین که تو بخندی
چه بی رنگه اقاقی پیش لب هات وقت شکفتن
چقدر خوبه
همین حرفی که کم شد از لب من تا ترانه از تو پر واژه چقدر خوبه
همین وصفی که گم شد تا دوباره عاشقانه از تو پر واژه
چقدر خوبه
چقدر خوبه
 
+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم دی 1384ساعت 7:0 بعد از ظهر  توسط صدف  | 

____________**__**_____* __________
___________***_*__*_____* _________
__________****_____**___****** ____
_________*****______**_*______** __
________*****_______**________*_**
________*****_______*_______* _____
________******_____*_______* ______
_________******____*______* _______
__________********_______* ________
__***_________**______** __________
*******__________** _______________
_*******_________* ________________
__******_________*_* ______________
___***___*_______** _______________
___________*_____*__* _____________
_______****_*___* _________________
_____******__*_** _________________
____*******___** __________________
____*****______* __________________
____**_________* __________________
_____*_________* __________________
_____________*_* __________________
______________** __________________
______________* ____________________

 

دریا با همه قشنگیش

باهمه صافی ، یه رنگیش

                            توی چشمای تو مونده

                            واسشون ترانه خونده

                                                      غم پرواز پرنده

                                                      تو نگاهت خونه بسته

توی اون قلب بزرگت

یه اقاقی بوته بسته

                      رنگ آبی تبسم

                      تو نگاهت خونه داره

                                              به خدا که هر کبوتر

                                              تورو یاد من می یاره

سرمه ی چشم خمارت

شده افسونگر این دل

                         طره ی زلف سیاهت

                         شده ویرونگر این دل

                                                  تیغه خنجر ابروت

                                                  دلمو هوایی کرده

خنده ناز و قشنگت

شبامو خدایی کرده

                      چشمای مات ستاره

                      محو چشمای تو مونده

                                                آبی چشمای نازت

                                                دل مهتابو سوزونده

می شه با آبی چشمات

یه ترانه جون بگیره

                     تو آتیش بازی لبهات

                     رگ قصه خون بگیره

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم دی 1384ساعت 6:53 بعد از ظهر  توسط صدف  | 

 

 

 
 

از خود گذشتم تا تو از پيچ و خمها بگذری

لب بستم از گلايه تا تو ازسر غمها بگذری

گوشه گرفتم تا تو با دنيا دم ساز باشی

پايان گرفتم تا که تو دوباره اغاز باشی

درد من بودی و همدرد نبودی

راه من بودی و همراه نبودی

غم من بودی و غمخوار نبودی......

عشق من بودی و وفادار نبودی

اشک شدم در پشت برکه ی غصه ها پنهان شدم

هر چه گشتم در اين شهر نبود اهل دلی که بداند غم دلتنگی و تنهائی من


شبي از شبها اي تو ايينه هر پاكي با تو باور كردم كه جهان خالي از ايينه پاكي نيست

سلام به همه ي عزيزانم.اميد وارم هميشه پر نشاط باشين

2 روز قبل يك كتابي مي خوندم از نوشته هاي استاد اشو

به نظر من كه خيلي متن جالبي داشت ويك ديد بسيار غني و البته كنجكاو به خواننده ميداد

يك قسمتي از اين كتاب را براتون مينويسم.....

دوست داشتم همه ي كتاب را اينجا بنويسم ولي نميشد

من منتظر نظرتون راجب نوشته هستم.دوست دارم واقعا رو مطالب فكر كنين

و عقيدتون را برام بگين.

راستي اگه دوست داشتين مي تونم در پست بعدي هم از اين كتاب بنويسم

بستگي به نظر شما داره!!!!!

خوب بريم سر متن

 

((تا حالا شده تعريف كنين انسان بالغ يعني چي؟ما فكر مي كنيم بالغ يعني كسي كه سن بالايي داره ولي بالغ شدن با بزرگ شدن فرق داره

ما هممون تقريبا بزرگ مي شيم ولي همه بالغ نمي شيم(تعريف استاد براي بالغ شدن البته از يه ديدگاه.ابعاد ديگري هم براي بالغ شدن تعريف كردن كه اينجا چون مربوط به موضوع انتخابي من نيست نمي نويسم/

ما سه نوع تعريف براي عشق داريم

وابستگي/نياز/ازادي

انسان لحظه اي بالغ مي شود كه به جاي حاجتمند بودن عشق بورزد.عشق فرزند به مادر يك نياز است.عشقي كه تعريفي درست از ان نباشد يك وابستگي است

عشق را بايد تقسيم كرد ان هم بي قيد و شرط!

ان موقع عشق ديگر وابستگي نيست وتو مي تواني عاشق باشي و فرقي نمي كند معشوق هم عاشق توست يا نه!

ان وقت عشق يك رابطه نيست بلكه يك حالت است

گلي كه در اعماق جنگلي دور افتاده مي رويد هر چند كسي او را تحسين نكند و

عطرش را نبويد ونگوبد چه زيباست!

گل برايش فرقي نمي كند!او به عطر افشاني در نسيم ادامه مي دهد و به پيشكش نشاط و سرور به خدا و به هستي ادامه مي دهد

اگر تنها باشم ان موقع همانقدر عاشقم كه دركنارت باشم

اين تو نيستي كه درمن عشق مي افريند.اگر تو خالق عشقم باشي

طبعا انگاه كه تو نيستي عشق هم ناپديد خواهد شد

اين تو نيستي كه عشق را از وجودم بيرون مي كشي.اين منم كه ان را همچون باران بر تو مي بارم!اين عشق از روي بخشش است و عشقي بر خاسته از وجود!

عشق يك نياز نيست!عشق وفور نعمت .عشق فراواني است!

رودخانه ها براي خاطر تو به جريان در نمي ايند /

چه تو باشي و چه نباشي انها جاری اند.انها

براي تشنگي تو و تشنگي دشت ها روان نيستند بلكه فقط روانند!

عشق در وابستگي شكوفا نمي شود

عشق شكوفه ي ازادي است.به فضا احتياج دارد.به فضاي مطلق بي حدومرز

وقتي دو فرد بالغ عاشق يك ديگرند يكي از بزرگترين تناقضات زندگي.يكي از زيباترين پديده هاي  عالم هستي روي مي دهد!

انها باهم اند و با اين حال فوق العاده تنها هستند!انها به قدري با هم اند كه تقريبا يكي هستند اما اين يگانگي انها فرديت هر يك از انها را از بين نمي برد بلكه ان را تشديد مي كند

دوفرد بالغ عاشق به هم كمك مي كنند تا بيشتر ازاد باشند و هيچ سياست يا نيرنگي براي سلطه بر ديگري در كار نيست!

تو چطور مي تواني بر كسي كه عاشقش هستي سلطه جويي كني؟

كمي به اين موضوع بيانديش

تو عاشق اين هستي كه او را كاملا ازاد و مستقل ببيني !توبا عشقت به او فرديت بيشتري ميبخشي و اين يعني بزرگ ترين تناقص  عالم و در واقع شيرين ترين و زيباترين تناقض!!

و اين عشقي واقعي است كه تعبيرش تو هستي و ازادي او!

عشق محصول فرعي وجود توست....وقتي تو هستي هاله اي از عشق پيرامون توست

و وقتي نيستي هاله اي هم نيست!!))

 

 

و حرف دلم مثل هميشه اينكه

عشق شور و هيجان نيست/عشق عاطفه نيست/عشق ادراكي بسيار عميق

نسبت به اين نكته هست كه يك نفر به نحوي كامل كننده ي توست

كسي كه از تو دايره اي كامل مي سازد.

حضور اين شخص حضور تو را اعتلا مي بخشد

عشق به تو ازادي مي بخشد تا خودت باشي...

عشق احساس مالكيت نيست

عشق جامع ترين واژه براي زندگي زيباست!!

 

دل گرفته را به چه نام خوانم كه بغض گونه هايش را باراني نكند؟

اشك شوق ديدگان را چه اسان رسوا ميكند

نميدانم تو كيستي ولي وقتي به چشمانت خيره شدم  مثل كودكي در مانده در صحراي باراني دلت, دستانم بي پناهي را در اغوش كشيد!

من تو را نشناختم ولي خودم را چه خوب شناختم

من گمشده ي ديدگان معصومت بودم!

چقدر سكوت تلخ مهربانه ات برايم مرگ بار بود!

در شبهاي باراني دلم هواي پرسه زدن ميخواهد

از دست اين روزگار!از اين دنياي روي اب دلم به تنگ امده است

 

 

 

 

 

 

 

تورا با اشك خون بيرون رانده ام از خود

كه تا در جام قلب ديگري ريزي شراب ارزوها را

به زلف ديگري اويزي ان گل هاي صحرا را

مگو با من!مگو ديگر!مگو از هستي و مستي

من ان خودروگياه وحشي صحراي اندوهم كه گل هاي نگاه و خنده هايم رنگ غم دارد

مرا از سينه بيرون كن

ببر از خاطر اشفته نامم را

بزن بر سنگ ,جامم را

تو سر تا پا وفا بودي

تو با درد اشنا بودي

ولي اي مهربان من

بگو اخر از اول كجا بودي؟

ترا راندم كه دست ديگري بنيان كند روزي بناي عشق و اميدت را

ترا راندم ولي هرگز مگو با من:كه اصلا معني عشق و محبت را نميدانم

كه در چشمان تو غم و دردت را نميخوانم

ولي من در ميان *هاي هاي *گريه خنديدم

كه تو هرگز نداني

بي تو يه تك شاخه عريان پاييزم

دگر از غصه لبريزم

در اين دنيا بمان بي من!

براي ديگري سر كن نواي عشق و مستي را

بخوان در گوش جان ديگري اواي هستي را!

 

ديروز ديدمت!

ديروز لمست كردم ولي باز دلم براي نگاهت تنگ شده!

نميدونم دوست داشتنت را باور كردم يا عادت

ولي نمي خوام هيچ ابري روزهاي افتابي لبخند تو را باروني كنه!

اخه تو كه نمي دوني!

اگه تو بري من براي گريه هام وقتي دلم ميگيره كي رو بهونه كنم؟

اگه تو تنهام بزاري,اون موقع تو تنهايي هام كي رو با روياهام هم خونه كنم؟

اگه تو بري نگاه كي رو روي ابرها نقاشي كنم؟

نميدونم

كاش هيچوقت نري!

اخه نميدونم اگه بري ديگه با چه زبوني با زندگي كنار بيام؟

اگه نميتونم پاهات باشم كه خستگي هاتو به جون بخرم, ميتونم كه يه راه برات باشم

اگه نميتونم اشكهاي توي چشمات باشم,ميتونم كه يه اه واسه دلتنگيهات باشم

اگه نميتونم چشمهاي مهربوت باشم,ميتونم كه يه نگاه برات باشم

اكه نميتونم حرفهاي دلت باشم,ميتونم كه صداي تنهايي هات باشم

اگه نميتونم برات همه دنيا رو بدم ,ميتونم هر شب دستامو ببرم بالا و داد بزنم

نازنينم

گريه ات از سر شوق

خنده ات از ته دل

دلشاد هر غروبت!!!!!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم دی 1384ساعت 11:55 بعد از ظهر  توسط صدف  | 

شادم که در شرار تو مي سوزم
شادم که در خيال تو مي گريم
شادم که بعد وصل تو باز اينسان
در عشق بي زوال تو مي گريم
......................
پنداشتي که چون ز تو بگسستم
ديگر مرا خيال تو در سر نيست
اما چه گويمت که جز اين آتش
بر جان من شراره ديگر نيست
......................
من با لبان سرد نسيم صبح
سر مي کنم ترانه براي تو
من آن ستاره ام که درخشانم
هر شب در آسمان سراي تو
.......................
غم نيست گر کشيده حصاري سخت
بين من و تو پيکر صحرا ها
من آن کبوترم که به تنهايي
پر مي کشم به پهنه دريا ها
.......................
شادم که همچو شاخه خشکي باز
در شعله هاي قهر تو مي سوزم
گويي هنوز آن تن تبدارم
کز آفتاب شهر تو مي سوزم
.......................
در دل چگونه ياد تو مي ميرد
ياد تو ياد عشق نخستين است
ياد تو آن خزان دل انگيزست
کو را هزار جلوه رنگين است
........................
من آن شکوفه اندوهم
کز شاخه هاي ياد تو مي رويم
شبها تو را به گوشه تنهايي
در ياد آشناي تو مي جويم

 

 

به صداي سكوتم
با لباني بسته
و كوله باري از حرف

تنها بشنو
سخن از مرگ سكوت لحظه هاست

از چه فرار مي كني مهربان ِ من؟
از صدار نالان اين دل ِ دلتنگ؟
يا از سكوت لحظه هاي اين شب تار؟

نهراس ...
من اينجا كنار تو هستم و مي مانم
اي خيال ِ شيرين ِ من

و بنگر...
كه ماه شباي تار تو
چه آرام از پس پرده ي نازك ابر
دارد خود نمايي ميكند!

تو هم بمان اينجا و نگذار براي لحظه اي
فراموش كنم كه تو همان حباب روياي مني
ترسم از اينكه انعكاس نور ِ ماه
حباب لغزان مرا پاره كند
و ديگر نتوانم تو را
از پس حباب لحظه هاي عشق
اينگونه تماشا كنم!

بيا باهم بخنديم
در اين فرصت كمياب!
تا اگر براي لمس كردنش دير جنبيديم
خط كمرنگ لبخند مانده باشد بر لبانمان به يادگار...!

چه فرصت غنيمتي!
هرگز اينگونه رويايي نديده بودمت زيباي من!

آه...انگار داشت فراموشم مي شد كه
تو تنها يك رويايي
درون لحظه هاي حبابي ِ من!

كاش بچه ي بازيگوشي اينجا بود
و با شيطنتش لحظه هايم را حباب باران ميكرد!

و اما افسوس كه نيست اينجا كسي
در اتاق تنهايي من
جز من و خيــــال تو

 

 

 ابر كوچكي حتي مي تواند آفتاب را هم با آن عظمتي كه دارد پشت خويش پنهان كند...

زندگي شايد ابري و باروني باشه اما نور خورشيد از هر سو به فضا پراكنده ميشه
كاش جاي گله و افسوس قدر لحظه ها را مي دانستيم...

ما كه از هر چه داشتيم گذشتيم
چنان قلب ِ اسيري كه اول ره گذاشتيم...

تا چشم گشودم خود را پرنده اي ديدم كوچك و پر ز شوق پرواز
غافل از اين قفس ِ انسانها بودم!همه دور تا دور مرا احاطه كرده اند چنان كه اسيري از چنگشان نگريزد...

چه مي دانستم كه اينجا عشق را هم با جبر و احتمال حل مي كنند!

اي دريغا
افسوس
كه نتوانستم هرگز
طعم پرواز را بچشم

بالهايم اينجا ز سرماي وجود اين آدمكهاي غريب منجمد است
آنكه گرما بخش من است...
از پشت قفس!
مي خواهد پرهاي مرا نوازش كند...


باران نيست اين خدا...
چشم من مي گريد...
بغض من مي بارد...

چه مرزي...!
قفس...
اين كابوس تلخ آخر مرا رها نكرد...!



واژه ها هم ديگر حتي تا به ذهن من خطور مي كنند سردشان مي شود..

 

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم دی 1384ساعت 11:11 قبل از ظهر  توسط صدف  | 

Beautiful Roses ! Tell your sweetheart how special he/ she is.Beautiful Roses ! Tell your sweetheart how special he/ she is.Beautiful Roses ! Tell your sweetheart how special he/ she is.

" دلبند من زیباست اما جفای وی از جمالش کمتر نیست.

در دیدگان وی نور آفتاب می درخشد ولی پیشانی او زیر سایه گیسوان سیاهش تیرگی گرفته پر اژنگ و گره خورده است.

در شکر خنده اش امید حیات جاودان و در نازش حرمان ابدی نهفته است."

" قهرش از حنظل تلخ تر و لطفش از شهد شیرین تر است.

دوشیزه ای محجوب است که هر دم از کوچکترین اشارتی سرخ می شود.

زیبایی و عفاف که از دشمنان قدیمند در چهره وی به یکدیگر دست دوستی داده و در کنار هم آرامش یافته اند و اگر رحم را نیز یا ان دو سازگاری بود او نیز در آن دل مقامی داشت٬

هرگز کسی شکوه های دل دردمند مرا نمی شنید.

زیرا زیبایی و نامهربانی آن مایه ناز٬ طبع خفته مرا بیدار ساخته و راز درون مرا پیش جهانی عیان ساخته است."

 

You're Wonderful...

یک روز از تو از درختان خیابان شلوغ از شعر و همه کلبه های بی فروغ دور خواهم شد.یک روز می گذرم از هر چه هیاهو از هر چه آرزو . یک روز پرواز سهم چشمان بسته ام خواهد شد. روزی که از همه پنجره ها آیینه ها و همه آرزوها دست بکشم. بالهایم پرواز را تجربه خواهد کرد و همیشه پیش از آنی که فکر کنی اتفاق می افتد.

که مي نويسد ؟!

او که قلم در دستانش
جاي آشناي هميشگي را دارد
واژه ها را با موسيقي افکارش مي رقصاند
آرام و آهسته
گاهي تند تند

...

مي کِشم سر انگشتانِ خود را
به دور ميز
چشمانم را مي بندم
و حس ميکنم
آنچه را که هميشه ساده از آن ميگذريم
اين ميز است
گوشه ها و کناره هاي ميز
مرز بين هوا و جسم
پرتگاه سقوط

يا لبهء نجات از مرگ؟!
!
مرگ

که مي نويسد ؟!

او که قلم در دستانش
جاي آشناي هميشگي را دارد
واژه ها را با موسيقي افکارش مي رقصاند
آرام و آهسته
گاهي تند تند

...

مي کِشم سر انگشتانِ خود را
به دور ميز
چشمانم را مي بندم
و حس ميکنم
آنچه را که هميشه ساده از آن ميگذريم
اين ميز است
گوشه ها و کناره هاي ميز
مرز بين هوا و جسم
پرتگاه سقوط

يا لبهء نجات از مرگ؟!
!مرگ
چه واژهء سياهي

عشق لطافت روح و وسعت اندیشه راکه یکی ازاسرار حیرت انگیز دنیای خلقت است به ما می آموزد .

عشق همچون امواج عطر یاسی می ماند که در شبهای گرم و روشن تابستان به سمو چشمه مهتاب شناورند.

عشق الهی به عنوان نیرویی خلاق و لا یزال می ماند که باعث حرکت جهان هستی به سوی تکامل و وحدانیت و بازگشت انسان به اصل خود می شود.

می روم کنار ساحل دریا

   می شوم مثل او پاک و مبرا

   می شنوم صدای غرش امواج را

   می دوم تا بشوم مثل او خسته و تنها

   چه زیباست همیشه در کنار او بودن

   چه زیباست گوش به نوای او سپردن

   چه زیباست دل به ندای عشق او دادن

   چه زیباست بوی نسیم او دادن

   چه زیباست همرنگ او بودن

   و چه زیباست همیشه او را دیدن

 " و من دوستش دارم همیشه "

پاييز ۸۳

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم دی 1384ساعت 10:54 قبل از ظهر  توسط صدف  | 

آری ...

آری آغاز  دوست داشتن است.

گرچه ...

گرچه پایانی راه ناپیداست.

من به پایانی دیگر نیندیشم.

که همین دوست داشتن ودوست زیباست.

          که همین دوست داشتن  ودوستی زیباست.

 

اشک رازی است ...
لبخند رازی است...
عشق رازی است،
اشک آن شب لبخند عشقم بود.
قصه نیستم که بگویی..
نغمه نیستم که بخوانی...
صدا نیستم که بشنوی...
یا چیزی چنانکه ببینی یا چیزی چنانکه بدانی...من درد مشترکم مرا فریاد کن .

 


.


    اي كاش از همان ابتدا آدم ها مي آموختند كه
    عشق برترين هنر زندگي ست،
    به جادو مي ماند و معجزه مي كند!
    اي كاش مي آموختند كه عشق را بايد كشف كرد،
    بايد براي كشف آن زحمت كشيد،
    بايد به ژرفاي آن رفت و شيوه هاي آن را آموخت!
    عشق، هنر است.
    عشق ورزيدن، مهارت نيست،
    بلكه امكاني بالقوه در همگان است؛
    به همين سبب اميد آن هست كه
    روزي همگان به بلنداي بلند عشق صعود كنند.
    در واقع تنها در چنان روزي ست كه
    انسانيت حقيقي زاده مي شود.
    ما هنوز پيش از آن واقعه ي عظيم زندگي مي كنيم.
    آن واقعه ي بزرگ و باشكوه هنوز روي نداده است.
    

 

قلبي كه دوست بدارد و قلبي كه دوستش بدارد.
قلبي كه هديه كند و قلبي كه بپذيرد.
قلبي كه بگويد و قلبي كه جواب دهد.
قلبي كه براي من،براي انساني كه من ميخواهم
تا انسان را در كنار خود احساس كنم..

  اي كاش از همان ابتدا آدم ها مي آموختند كه
    عشق برترين هنر زندگي ست،
    به جادو مي ماند و معجزه مي كند!
    اي كاش مي آموختند كه عشق را بايد كشف كرد،
    بايد براي كشف آن زحمت كشيد،
    بايد به ژرفاي آن رفت و شيوه هاي آن را آموخت!
    عشق، هنر است.
    عشق ورزيدن، مهارت نيست،
    بلكه امكاني بالقوه در همگان است؛
    به همين سبب اميد آن هست كه
    روزي همگان به بلنداي بلند عشق صعود كنند.
    در واقع تنها در چنان روزي ست كه
    انسانيت حقيقي زاده مي شود.
    ما هنوز پيش از آن واقعه ي عظيم زندگي مي كنيم.
    آن واقعه ي بزرگ و باشكوه هنوز روي نداده است
.

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم دی 1384ساعت 10:33 قبل از ظهر  توسط صدف  | 

 

عشق يعي جوشش احساس پاک 
                                                  عشق يعني سجده بر آغوش خاک

                                        
عشق يعني خون دل اشک نياز
                                                  عشق يعني قصه اي پر رمز و راز

                                       
عشق يعني انتظار بي جواب
                                                  عشق يعني اضطراب و اضطراب

                                      
عشق يعني چشم بر در دوختن
                                                  عشق يعني در فراغش سوختن

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم دی 1384ساعت 5:18 بعد از ظهر  توسط صدف  | 

اگه یار من تو باشی         کسی رو دیگه نمی خوام

کاش همه کسم تو باشی    من فقط همینو می خوام

    دوست دارم که توی عشقت        بسوزم تا که فنا شم    

 دوست دارم که با تو باشم        اسیر دو تا چشات شم

 دوست دارم که  زندگیمو           بریزم به زیر پاهات   

دوست دارم که با نگاهت          عقلمو  بدی تو بر باد

از همون روزی که قلبم            اسیر و دربه درت شد

         فهمیدم دل خرابم             عاشق صداقتت شد         

         تو با این همه بزرگی           دل ما رو نشکستی        

  تو با این همه خاطرخواه          اومدی با ما نشستی 

   همه ی زندگی من             فدای یه تار موهات 

همه ی عشقم تو هستی            توی این دنیا زیبا 

من باید چی کار کنم     تا تو بیخیال من شی

     چه جوری باید بگم      تا دل از من بکنی

       واسه من عشوه نیا     من دیگه دستتو خوندم  

      هی برام تو ناز نکن      روی اسمت خط کشیدم

      دور نزن ما رو رفیق        ما که ختم روزگاریم

     اینو هم بدون عزیز      ما شما رو دوست نداریم

       هی می گی می خوای بری      قیدمو دیگه بزنی

    خودت هم خوب می دونی    عرضه ی این کارهم نداری

     بیا و مرحمتی کن        ما رو اینقدر نسوزون

    دروغ هم کمتر بگو      اینجوری هی نگام نکن

    باید که روتو کم کنم     فکر نکنی که ساده ام

     یه وقت بگی پیش خودت     خوب سرکارش می زارم

      عشقتو دیگه نمی خوام     عشقی که از رو هوسه

  نفرین به این عاشقی ها     که توش همش خیانته 

خدا کنه که حسرت خوشی به قلبت بمونه          یه بی وفا مثل خودت ریشه هاتو بخوشکونه

          یکی باشه که هر نفس آتیش به جونت بزنه              بهت خیانت بکنه زخم زبونت بزنه

         کاشکی اونم بدونه که خوبی بهت نیومده               اینهمه خوبی آخرش چی به سر من اومده

        پشت سرت هر جا که بری نفرین من به راهته        به اون چشم در به درت به اون دل سیاهته

        همینقدر هم که خواستمت از سرت م زیادیه           فکر نکن تو قلب من یه لحظه از تو یادیه

        خیال نکن به یادتم بدون که مردی تو دلم          خودت میدونی جای عشق نفرت رو کاشتی و دلم

        واسه همیشه از دلم دیگه میزارمت کنار                 تموم بی وفاییات از تو بمونه یادگار

       حالا که میری پشت سرت رو هم ببین                  ببین که تنها نمی شم تنها تو باختی نازنین

     الهی که هرکی رسید پا روی قلبت بزاره           هر چی که با من میکنی یه روز به روزت بیاره

    آهای رفیق نیمه راه آهای که تو تنها می ری     فقط یه نفرین میکنم  تو اوج غربت بمیری

 

یادمان باشد از امروز جفایی نکنیم
 گر که در خویش شکستیم صدایی نکنیم 
 خود بنازیم به هر درد که از دوست رسد
 بهر بهبود ولی فکر دوایی نکنیم
 جای پرداخت به خود بر دگران اندیشیم
 شکوه از غیر خطاست خطایی نکنیم
 یاور خویش بدانیم خدایاران را
 جز به یاران خدا دوست وفایی نکنیم
 یادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند
 طلب عشق زهر بی سرو پایی نکنیم
 گر که دلتنگ از این فصل غریبانه شدیم
 تا بهاران نرسیده است هوایی نکنیم
 گله هرگز نبود شیوه ی دلسوختگان
 با غم خویش بسازیم و شفایی نکنیم
 یادمان باشد اگر شاخه گلی را چیدیم
 وقت پرپر شدنش ساز و نوایی نکنیم
 پر پروانه شکستن هنر انسان نیست
 گر شکستیم زغفلت من و مایی نکنیم
 و به هنگام نیایش سر سجاده ی عشق
 جز برای دل محبوب دعایی نکنیم
 مهربانی صفت بارزعشاق خداست
 یادمان باشد از این کار ابایی نکنیم 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم دی 1384ساعت 4:29 بعد از ظهر  توسط صدف  | 

زندگی مثل یک دریاست که پر از حادثه و اتفاقه، امواج، صخره ها، کوه ها ، گرداب، طوفان و آرامش بعد از طوفان....و آدمها مثل یک قایق می مونن که تو این دریا شناور هستند، با دست باد این طرف و اون طرف میرن و با دست موجها جلو رونده میشن. اگر دریا رو خوب بشناسی و اگر قایقران خوبی باشی سالم و سلامت به ساحل میرسی و اگر نه تو این دریای بزرگ گریبان گیر مشکلات زیادی میشی و شایدهم غرق بشی.

نمیدونم من الان کجای این دریا هستم ولی خوب میدونم راه زیادی در پیش دارم تا به ساحل برسم و حالا تازه اول راه هستم. تو دریا همه چیز غیر منتظره است و هر اتفاقی که رخ میده میتونه زمینه ای باشه برای امتحان و محک تا ما بفهمیم چقد ر می تونیم مقاوم، استوار و منطقی باشیم.

 

راز تمام جهان هستي در من است و در توست آن را بياب و از بودنت لذت ببر. روز تولدت را گرامي بدار كه چون تويي را در خود شكفته. تو را و قطره را و شبنم را و جويبار و دريا و اقيانوس را.
 
>>...bi to hargez...<<

این روزها ساز هم می زنم

این روزها گاهی با سازم حرف می زنم

این روزها پیش نیلبک همدم شده ام

این روزها نی می زنم و با سیم تار می لرزم

با تار می لرزم و با اشک می خندم

این روزها سازم خوشتر می نوازد

فکر می کنم که از دل می نوازد

این روزها تنهایی را دوست دارم

چون همدم تنهایی ام با من می خواند

چون مثل خودم می خواند

این روزها بیشتر ساز می زنم

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم دی 1384ساعت 4:13 بعد از ظهر  توسط صدف  | 

عشق يعنی راهی دريا شدن

عشق يعنی ماه دريا شدن

عشق يعنی شوق ديدن داشتن

عشق يعنی مهر غير از خود برداشتن

        

من اينجا در ميان تارو پود درد ؛زندانم

كدامين دست ها يك دم رهايم می كند امشب

از اين ويران سرای وحشت و غربت، نمی دانم؟

بيا و تازه كن ما را تو با عطر نفس هايت

بهار ای آخرين عابد،دگر پو سيده ايمانم

بهارم باش و سبزم كن، به باران نگاهت گرم

كه من عمری اسير غربت سرد زمستانم

 می خواهم و می خواستمت تا نفسم بود

  می سوختم از حسرت عشق تو بسم بود

  عشق تو بسم بود که این شعله بیدار

  روشنگر شبهای بلند قفسم بود

  آن بخت گریزنده دمی آمد و بگذشت

  غم بود که پیوسته نفس در نفسم بود

  دست من و آغوش تو هیهات که یک عمر

  تنها نفسی با تو نشستن هوسم بود

  بالله که به جز یاد تو گر هیچکسم هست

  حاشا که جز عشق تو گر هیچ کسم بود

  سیمای مسیحائی  اندوه تو ای عشق

  در غربت این مهلکه فریاد رسم بود

  لب بسته و پر سوخته از کوی تو رفتم

  رفتم به خدا گر هوسم بود بسم بود

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم دی 1384ساعت 4:2 بعد از ظهر  توسط صدف  | 

bofmensbofmensbofmensbofmens

پرنده نالان تر از زخمی و زخمی اندوهگین تر از صدا

 آه داغدار تر از نفس و نفس بریده تر از هوا

 قلب ایستاده در بندرگاه عشق، عشق مبهوت از نگاه مرگ

مرگ نشسته بر روی قلب او ، قلب او به دنبال نگاه آخر

یاری بازی گرفته زندگی را، زندگی دیگری را

او رفته اما هنوز آن یار دیدار نکرده ، آن یار نیامده برای واپسین

می جست نگاه او یار را که حتی برای آخرین بار...

از دور دید – آری او – اما او تکانی خورد و به مرگ سلام داد

یار را دید – اما با کسی دیگر

و آن جسم که مرده بود- روحش نیز جان داد

 

bofmens

 

 

جان دادن عاشق در راه عشق برایش یک شوخی

حرف های صادقانه یک شوخی / تملق یک واقعیت

زندگی یک شوخی و عاشقان سخره شد گان آن

سلامی بدون کلام با فریاد قلب یک شوخی

 خنده های هوس رانه یک واقعیت  

در خیابان با عاشقانه ها لبخند های تازه یک واقعیت

بهت عاشق بر سر راهش یک شوخی

دوست داشتن بر سر کلام یک واقعیت

عاشق بودن از ته دل با قلبی هیجان / زبانی خاموش یک شوخی

تمام ثروت عاشق که جان بود گرفتن یک شوخی

تمام دارایی یک ابله ثروت اش یک واقعیت

آری شاید نوشتن این مطلب نیز یک شوخی  

اما تمامش یک واقعیت ...   

                              شما دوستی هیچکس را چه می پندارید؟!!

                      شاید رفتن او یک شوخی ولی تمامش یک واقعیت باشد 

 

 

 

 

 

bofmens

واژه ای که آسمان را به زمین می دوزد

نفس قناری را می گیرد – شاخه ها را از ریزش باران خم می کند

واژه ی گم نام قلب کز کرده – در تنهایی حرف های قشنگ

آه که قناری در قفس به یاد قاصدک تنگ نفس است

زندون تنهایی غالب بر فرد نمایش میدهد غربت را

روزگار نا جوان مردانه با تقدیر ما را با صلیب گریه می کشاند

دل های پوسیده این جا دلم را می خشکاند – دلی که به مرگ نزدیک است

آری آن واژه با رفتن تو معنا گرفت ...

 

 

bofmens

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم دی 1384ساعت 3:46 بعد از ظهر  توسط صدف  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم دی 1384ساعت 3:35 بعد از ظهر  توسط صدف  | 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

من تو را به روشنی وجودت دوست دارم

من تو را به پاکی جانت دوست دارم

ز پدر مهربان تری ما را

من تو را به مهربانیت دوست دارم

خطا کاران را همه می بخشی

من تو را به بخشایندگیت دوست دارم

ابر رحمت ز آسمان می بارد

من تو را به رحمانیت دوست دارم

زیبایی های جهان همه از آن توست

من تو را به زیباییت دوست دارم

ما همه میهمان سفره ی توییم

من تو را به میزبانیت دوست دارم

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم دی 1384ساعت 2:20 بعد از ظهر  توسط صدف  | 

 

بیا و مهربون باش برای آخرین بار

حالا که تنهائیام خوردن به خط تکرار

بیا حالا که دستات دوری طلب میکنه

فاصله هار و بشکن بخاطر من اینبار

برای آخرین بار بیا با هم بخونیم

ترانه ی سکوتو شاید دیگه نتونیم

من تو خیال خامم ازت یه برکه ساختم

اما همش سرابه ثانیه هارو باختم

برای آخرین بار بهم بگو کی هستی

حباب آرزوی یا یه خیال پستی

وقت جدا ئی رسید آینه ها شکستن

اون همه عهد و پیمان به راحتی گسستن

نمیدونم بیدارم یا توی خوابو رویام

حسرت با تو بودن داغ دل بی نوا م

برای آخرین با اسم تو رو نوشتم

تو خاطرات تلخ و رو قطره های اشکم

شاید بازم یه روزی دست تو رو بگیرم

قسمت ما همین بود جدائی سر نوشتم

آری ، یکی را دوست میدارم ، آن را احساس کردم در قلبم …

او همان ستاره درخشان آسمان شبهای دلتنگی و تیره و تار من است…

او همان خورشید درخشان آسمان روزهای زندگی من است…

یکی را دوست میدارم …آری ، او همان مهتاب روشن بخش شبهای من است …

قلبم او را دوست میدارد و من  هم تسلیم احساست پاک قلبم میباشم…

یکی را دوست میدارم ، همان فرشته ای که در نیمه شب عشق به خوابم آمد و مرا با

خود به دشت دوستی ها  برد…او همان فرشته ای است که با بالین سفیدش
 
مرا به اوج آسمان آبی برد و مرا با دنیای دوستی و محبت آشنا کرد…

یکی را دوست میدارم ، همان کسی که هر شب برایم قصه لیلی و مجنون در گوشم

زمزمه میکرد و مرا به خواب عاشقی می برد …

یکی را دوست میدارم ، همان کسی که مرا آرام کرد و معنی دوستی را به من

آموخت…اینک که من با او هستم معنی واقعی دوست داشتن را فهمیدم …

او مثل ابر بهار زود گذر نیست ، او برایم مانند یک آسمان است که همیشه بالای سرم

می باشد…آسمانی که زمانی ابری می شود چشمهای من هم از دلگیری او بارانی می شود…

آری ، تو برایم مانند همان آسمانی…یکی را دوست میدارم ،
 
او دیگر یکی نیست او برایم یک دنیا عشق است…پس بمان ای کسی که تو را دوست میدارم ،

بمان و تسلیم  احساسات  پاک من باش…می خواهم با تو تا آخرین نفس بمانم....

می مانم تا زمانی که خون عشق در رگهای من جاری است .....

ای خورشید آسمان روزهای من ، ای مهتاب روشن بخش شبهای من ، ای ستاره

درخشان آسمان تیره و تار من ، ای آسمان زندگی من  و در پایان ای همدم زندگی من

،با من باش چون که تو را دوست میدارم ، آری ، تو را دوست میدارم… فقط تو را…!


......

یه سلام خیلی کم رنگ یعنی هر چی غیر آشتی                 نمی شد اول میگفتی یه کمم دوسم نداشتی؟

حال تو، نه،نمی پرسم،مطمئنم خوبه حالت                       هر جا هستی خوبی و خوش خیلی راحته خیالت

احتمال داره یه وقتا یه کمی دلت بگیره                           خوب برو سراغ اون کس که دلت پیشش اسیره

یکی هست که جای من تو،پای صحبتش می شینی             نمی دونم راه دوره یا راحت اونو می بینی

زیادم فرقی نداره اصل اینه که بی وفایی                         نمی خوام چیزی بدونم حتی اینکه تو کجایی

آینه رو رفتم آوردم،با تو رو به رو گذاشتم                      تلخه اما باورش کن من دیگه دوست نداشتم

می دونم حرف و دلیلات واسۀ جواب زیاده                    کلی خستگی و کلی اتفاق فوق العاده

اما هر چی بنویسی بدون اون جواب من نیس              به حساب هرکسی خوب باشه به حساب من نیست

از تو کمتر گله دارم،از خودم دارم شکایت                     نتونست بگذره با تو از رو مرز بی نهایت

شایدم کاری نکردی،ساقه ی من شکنندس                      اینکه با سرما نسازه تقصیر خود پرندس

ما قرار نبود که هرگز واسۀ هم سد بسازیم                     با کارا و رفتارامون خاطرات بد بسازیم

نشونی نمی نویسم تو همون کوچه و شهرم                     جوابم ازت نمی خوام چونکه دیگه با تو قهرم

تو خیال کن از تو دورم،یه جایی اون ور دنیا                  آخرای فصل پاییز،نزدیکای شب یلدا

زندگی بهتر از این نمیشه زندگی
روز دیدار اومده عشق من از راه اومده
خورشید روبرومه تاریکی تمومه
امروز اومد از راه اونی که آرزومه
آفتاب میدرخشه رو گلهای بنفشه
شوق دیدن تو زندگی می بخشه
با تو تا همیشه جز تو مگه میشه
دیگه هیچ کسی عاشق اینجوری نمیشه
مجنونم و مستم به پای تو نشستم
تا آخر این خط هر جور بگی هستم
تو خودت بهشتی کتاب سرنوشتی
تقدیرمو انگار از اول تو نوشتی
مجنونم و مستم به پای تو نشستم
تا آخر این خط هر جور بگی هستم
زندگی بهتر از این نمیشه زندگی
روز دیدار اومده عشق من از راه اومده

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم دی 1384ساعت 2:17 بعد از ظهر  توسط صدف  | 

یاد خاطرات این عکس

 

وآنگاه آفتابگرداني از گوشه اي طلوع كرد و به ميان كارهاي ما سرك كشيد. وما هيچ ندانستيم آمدنش از كدامين سو بود. مي ديديمش كه هر روز سحر گاهان يك جا مي نشيند،و بالا آمدن خورشيد را نظاره مي كند، و تا شامگاهان،همچنان روي بر او نگاه مي دارد.آنگاه تازه دانستيم كه چرا به او مي گويند آفتابگردان!

و از آنجايي كه خورشيد در اسطوره ها نماد حقيقت بود ، آفتابگردان را نكو داشتيم ،و خواستيم تا با ما بماند و نشان ما باشد،نه به آن نشان كه خود را حقيقت بپنداريم ، و نه حتي به آن توهم كه روي خود را به سوي حقيقت بدانيم بلكه تنها به نشان آرزويي كه در سوداي قلبمان روييدن گرفته بود، كه:اي كاش مي توانستيم آن گونه باشيم

                             و اگر غير از اين بود ، او هرگز نمي پذيرفت!

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم دی 1384ساعت 11:52 قبل از ظهر  توسط صدف  | 

«.... و بعد از رفتنت....»

شبی از پشت يک تنهايی نمناک و بارانی ترا با لهجه گلهای نيلوفر صدا کردم.

تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهايت دعا کردم.

پس از يک جست و جوی نقره‌ای در کوچه‌های آبی احساس

تو را از بين گلهايی که در تنهايی‌ام روييد با حسرت جدا کردم.

و تو در پاسخ آبی‌ترين موج تمنای دلم گفتی:

دلم حيران چشمانی است « رويايي»

و من تنها برای داشتن آن چشم

تو را در دشتی از تنهايی و حسرت رها کردم.

همين بود آخرين حرفت

و من بعد از عبور تلخ و غمگينت

حريم چشمهايم را به روی اشکی از جنس غروب ساکت و نارنجی خورشيد وا کردم.

نمی‌دانم چرا رفتی؟!

نمی‌دانم چرا! شايد خطا کردم.

و تو بی‌ آنکه فکر غربت چشمان من باشی

نمی‌دانم کجا ،تا کی، برای چه؟

ولی رفتی و بعد از رفتنت باران چه معصومانه می‌باريد.

و بعد از رفتنت يک قلب دريايی ترک برداشت.

و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی‌خاکستری گم شد.

و گنجشکی که هر روز از کنار پنجره با مهربانی دانه بر می‌داشت

تمام بالهايش غرق در اندوه غربت شد.

و بعد از رفتن تو آسمان چشمهايم جنس باران بود.

و بعد از رفتنت انگار کسی حس کرد من بی تو تمام هستی‌ام از دست خواهد رفت.

کسی حس کرد من بی تو هزاران بار خواهم مرد.

و بعد از رفتنت درياچه بغضی کرد.

کسی فهميد تو نام مرا از ياد خواهی برد.

و من با آن که می‌دانم تو هرگز ياد من را با عبور خود نخواهی برد

هنوز آشفته‌ی چشمان زيبای توام.

برگرد!

ببين که سرنوشت انتظار من چه خواهد شد.

و بعد از اين همه طوفان و وهم و پرسش و ترديد

کسی از پشت قاب پنجره آرام و زيبا گفت:

تو هم در پاسخ اين بی‌وفايی

بگو در راه عشق و انتخاب آن خطا کردم!

و من در حالتی ما بين اشک و حسرت و ترديد

کنار انتظاری که بدون پاسخ و سرد است

و من در اوج پاييزی ترين ويرانی يک دل

ميان غصه‌ای از جنس بغض کوچک يک ابر

نمی‌دانم چرا؟ شايد به ياد روياهای آبی‌مان باز

« برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهايت دعا کردم »

 

 

باز که ابری شد نگاهت... من هنوز چیزی نگفتم .. بغضتم واسم عزیز....

اما اشکاتا نگه دار....نگذار اینجوری بریزه..............................

من که آسمون نبودم.. اما عشق تو یه ماه...............................

سرزنش نکن دلم را.. به خدا اون بی گناه..............................

بدجوری دیوونتم من..فکر نکن یه اعتراض...........................

همیشه نبودن تو....کرده این دلا کلافه.......می دونم فرقی نداره......

واست عاشق بودن من..می دونم واست یکی شد ..بودن و نبودن من....

بیا و مثل گذشته..جز به من به همه شک کن

من بدون تو می میرم..بیاه و به من کمک کن..........................

اولش گفتم یه حس... یا یه احترام ساده..............................

اما بعد دیدم یه عشق..تازه اندازش زیاد............................

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم دی 1384ساعت 5:32 بعد از ظهر  توسط صدف  | 

خداوندا دلي دريا به من ده

در او عشقي نهنگ آسا به من ده

حريفان را بس آمد قطره اي چند

بگردان جام و آن دريا به من ده

گدايان همت شاهانه دارند

تو آن بي زيور زيبا به من ده

غم دنيا چه سنجد با دل من

از آن غم هاي بي دنيا به من ده

چه دلتنگ اند اين آيينه رويان

دلي در سينه بي سيما به من ده

به جان سايه و ديدار خورشيد

كه صبري در شب يلدا به من ده...

----

 

بوی باران ، یعنی بوی عشق 

 و هر سپیده دمی که باران ببارد

سپیده دم عشق است

و اگر در یادهامان باران نبارد

من خود می بارم

و آنقدر می بارم که

 تـا پایان دنیا عاشق بمانم

 دوست داشتنی ترینم

می خواهم ات چنانکه شب خسته خواب را

می جویمت چنانکه لب تشنه آب را

محو توام چنانکه ستاره به چشم صبح

یا شبنم سپیده دهان آفتاب را

بی تابم آن چنانکه درختان برای باد

یا کودک خفته در گهواره برای تاب

حتی اگر نباشی می آفرینم ات

چونانکه التهاب بیابان سراب را

ای خواهشی که خواستنی تر ز پاسخی

با چون تو پرسشی چه نیاز جواب را

ای پرتو حیات که در ورطه خیال به دنبالم می گردی

حیف که به بی راهه می روی

من از حکایت هجران و روزگار تارم

به تنگ آمدم و سر در گریبان خویش فرو برده ام

اکنون چون زورقی شکسته و فرتوم

که خود را به بی کرانه امواج سپرده است

زورقی که روزی تمنای ساحل امیدش بود و

دریغ و درد که رو سوی هر کرانه شتافت

جز سنگلاخ و ریگزاری روان هیچ نبود

چشمه پاک و زلال عشق هستی

 برای لحظه پرواز بال من هستی

 تو شبیه شعر منی ، فدای تو پیداست

 که عشق گمشده من هستی

 کجاست نیمه پنهان روح تبدارم ؟

 تو خود جواب قشنگ سوال من هستی

 دلم خوش است ، پس از این تو همیشه مثل یک خورشید

 در آسمان بلند دنیای من هستی

 پر از امیدم برای فرداها

 کنون که می دانم تو حال من هستی

به گاه آمدنت چشمانم به پیشواز تو می آیند و من

دستان گرمت را خواهم فشرد و مهربانی

را در نگاهت جست و جو خواهم کرد

وقتی تو بیایی

داستان کهنه و خاک گرفته زندگی من تازه خواهد شد

قلبم در پناه دستان تو آرام خواهد گرفت

وقتی تو بیایی

درخت خزان گرفته و رو به زوال من بی برگ نخواهد ماند

و پشت سرماگرفته من را گرما خواهی بخشید

با آمدنت دیگر غم جایی برای ماندن ندارد

و من با تو به اوج شادی و گرما و نور خواهم رسید

با آمدن تو که مهربانترین مهربانانی

بیا و سکوت را از پای در آور

 

بیا و کاغذ سفید دفترم را پر از حرف عشق کن

 

از شاخه شکفته بگو و قمری رها شده از قفس

 

از صداقت بگو تا رود

 

از آفتاب بگو تا مهتاب

 

از ساحل تا دریا

 

از زمین تا آسمان

 

از تولد بگو و از زیستن

 

از عشق بگو و از پیوستن

 

و مهرت را بگذار همچنان در دلم پنهان بماند

 

و پس از آن فقط از دلت بگو

 

منتظرتم

 

و در انتظار دیدنت هر سحرگاه تا شامگاه

 

راه آمدنت را با قطره قطره های

 

شبنم چشمانم تر می کنم

 

تا بگاه آمدنت غبار غم دوریت

 

با قدمهایت به بپا نخیزد

 

دوستت دارم

 

قسم بخدا بیا

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم دی 1384ساعت 5:23 بعد از ظهر  توسط صدف  | 

  

اينجا براي از تو نوشتن هوا كم است
  دنيا براي از تو نوشتن مرا كم است
اكسير من نه اينكه مرا شعر تازه نيست
من از تو مي نويسم و اين كيميا كم است
سرشارم از خیال ولی کفاف نیست
در شعر من حقیقت یک ماجرا کم است
تا این غزل شبیه غزلهای من شود
چیزی شبیه عطر حضور شما کم است
گاهی تو را کنار خود احساس میکنم
اما چقدر دلخوشی خوابها کم است
خون هر آن غزل که نگفتم به پای توست
آیا هنوز آمدنت را بها کم است؟

  از خانه بيرون مي زنم اما كجا امشب
 شايد تو مي خواهي مرا در كوچه ها امشب
 پشت ستون سايه ها روي درخت شب
 مي جويم اما نسيتي در هيچ جا امشب
 مي دانم آري نيستي اما نمي دانم
 بيهوده مي گردم بدنبالت ، چرا امشب ؟
 هر شب تو را بي جستجو مي يافتم اما
 نگذاشت بي خوابي بدست آرم تو را امشب
 ها ... سايه اي ديدم شبيهت نيست اما حيف
 اي كاش مي ديدم به چشمانم خطا امشب
 هر شب صداي پاي تو مي آمد از هر چيز
 حتي ز برگي هم نمي آيد صدا امشب
 امشب ز پشت ابرها بيرون نيامد ماه
 بشكن قرق را ماه من بيرون بيا امشب   
 گشتم تمام كوچه ها را ، يك نفس هم نيست
 شايد كه بخشيدند دنيا را به ما امشب
 طاقت نمي آرم ، تو كه مي داني از ديشب
 بايد چه رنجي برده باشم ، بي تو ، تا امشب
 اي ماجراي شعر و شبهاي جنون من
 آخر چگونه سركنم بي ماجرا امشب

 


 ...اکنون و اینجا بی تووبی ما دلم برای عشق گرفته است
 دلم برای از تو نوشتن تنگ است
 وقتی که منبر خون از تو سرودن را تکفیر می کند
 تکرارشبنم و ابریشم ِ زلال نام ِ توبرمن فریضه ای است
 دلم برای عشق گرفته است ، دلتنگی ِ عزیز
 بریده باد زبانم اگر که از تو نگوید ، بریده باد
 زلال بانو دلم برای سادگی ات شورمی زند
 اگرچه به گاه نبرددرمیدان ازرفاقت ابریشم وتونوشتن جرم است
 اما گناهی چندان بزرگ را سینه گشاده ام،
 زلال بانو آمدنت را دل دل می زنم در ایوان زخم و حادثه
 دوباره دلم گرفته است از تو گفتن را
 دلم برای عشق گرفته است
 برای تو ای دلتنگی عزیز...
                                            
                           

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم دی 1384ساعت 4:53 بعد از ظهر  توسط صدف  | 

LoGo

يه بـــار بذار حرف بزنـــم، ديگه نه حـــرف سفــره    نه حرف تيـــــــر تو قــــلب يه ديوونه در بــــــه دره
نه صحبــت پرسيـــــدن لحـــــظه و روز و حالتـــــه    نه قصــــــــه عـــــاشقيـــه، نه پاســـــخ سـوالتــه
نه اشکی ريختم لابه‌لاش،نه پرشده ازعطر ياس    نه توش غرور پيدا ميشه، نه اعتماد، نه التماس
اين دفعه حرف قصه نيست، خاکـــستر حقيقته   يادم ميـــاد يکی ميــــگفت: حقيقتــــم مصيــبته
بذار بدون پرســــش و ســـــاده و بی مقـــــــدمه     برم ســــــراغ حرفی که ميترســـــونه يه عـــالمه
هميشه از نخــــواستنت تو رويــاهام ميترسيدم     بعد خودمو گـول ميزدم، به ترسيدن ميخنــديدم

 

 
        صدات مــونده نميــــره از تو گوشم         نگات مونده که برده عقل و هوشم
        خـودت نيستی ولی يادت باهــامه         رفيــــق گــــريه ها و غصه هـــــامه

 لحظه ديدار نزديك است .
باز من ديوانه ام، مستم .
باز مي لرزد، دلم، دستم .
باز گويي در جهان ديگري هستم .
هاي ! نخراشي به غفلت گونه ام را، تيغ !
هاي ! نپريشي صفاي زلفم را، دست!
آبرويم را نريزي، دل !
- اي نخورده مست -
لحظه ديدار نزديك است .

بگذار بگریم...

   خودت نيستی خيالت پيش رومه                دوبـــــــاره ديـــدن تـــــو آرزومــــــه

       جـــــدا از عطر گــرم اون نفسهات                 برايـــــم زنـــدگی کردن حــــــرومه
 

 

 

"به نام دریا"

دریا آینه بود

دریا شمعدانی بود

دریا فقط آفتاب بالا می آورد

دریا شبها کنار ساحل می خوابید

دریا روسری به سر داشت

دریاگوشواره هایش را در دلش نگه می داشت

دریا!

من پرنده بودم

صبح ها از کنارت رد می شدم

به من نگاه میکردی

با موج هایت به من میکوبیدی

دریا

میکوبیدی

میکوبیدی

به من نگاه میکردی

خداحافظ روی لبهایت بود

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم دی 1384ساعت 4:34 بعد از ظهر  توسط صدف  | 

 

دلم گرفته است

دلم گرفته است

به ايوان مي روم و انگشتانم را

بر پوست كشيده شب مي كشم

چراغهاي رابطه تاريكند

چراغهاي رابطه تاريكند

كسي مرا به آفتاب

معرفي نخواهد كرد

كسي مرا به ميهماني گنجشكها نخواهد برد

پرواز را به خاطر بسپار

پرنده مردني است.

 

می کَنم الفبا را، روی لوحه ی سنگی

 

واو  مثل ویرانی، دال مثل دلتنگی

 

 

بعد از این اگر باشم در نبود خواهم بود

 

مثل تاب بیتابی مثل رنگ بیرنگی

 

 

از شبت نخواهد کاست، تندری که می غرّد

 

سر بدزد هان! هشدار! تیغ می کشد زنگی

 

 

امن و عیش لرزانم نذر سنگ و پرتابی ست

 

مثل شمع قربانی در حفاظ مردنگی

 

 

هر چه تیز تک باشی، از عریضه ی نطعت

 

دورتر نخواهی رفت مثل اسب شطرنگی

 

 

قافله است و توفان ها خسته در بیابان ها

 

در شبی که خاموش است کوکب شباهنگی

 

 

در مداری از باطل، بی وصول و بی حاصل

 

گرد خویش می چرخند راه های فرسنگی

 

 

مثل غول زندانی تا رها شویم از خُم

 

کی شکسته خواهد شد این طلسم نیرنگی؟

 

 

صبح را کجا کشتند کاین پرنده باز امروز

 

چون غُراب می خواند با گلوی تورنگی

 

 

لاشه های خون آلود روی دار می پوسند

 

وعده ی صعودی نیست با مسیح آونگی

 

به آواز امواج گوش کن

 

و با شنهای ساحل برقص

 

از دور برای صخره ها دستی تکان بده؛

 

  دریا را ببوس

 

                       و

                      

                               برای همیشه برو!

 

اینجا نوشته است:

 

 از همان راهی که آمده ای

 

                                        باید برگردی!

 

 

ودر این راه،

            رود؛   

           

                         تو را به نرفتن فرا می خواند !  

                                                                   و تو باید بروی!

 

 

و هزار آبشار کوچک وبزرگ؛

 

                                     هزار صیاد؛

 

                                                         هزار ...

 

رسیدنت را مانع می شوند ،

 

                                     و تو باید برسی !

 

 

تا در بالا دست رود،

 

                             دوباره،

 

                                             به دنیا بیایی !

 

                                                  

                                             *** 

 

  حالا دیگر صبح شده است ؛

 

چشمانت را باز کن؛

 

                               سلام !

 

 

در خود خروش ها دارم، چون چاه، اگر چه خاموشم

 

می جوشم از درون هر چند با هیچکس نمی جوشم

 

 

گیرم به طعنه ام خوانند: « ساز شکسته! » می دانند،

 

هر چند خامشم اما، آتشفشان خاموشم

 

 

فردا به خون خورشیدم، عشق از غبار خواهم شست

 

امروز اگر چه زخمش را، هم با غبار می پوشم

 

 

در پیشگاه فرمانش، دستی نهاده ام بر چشم

 

تا عشق حلقه ای کرده است، با شکل رنج در گوشم

 

***

 

این داستان که از خون گُل بیرون دمد، خوش است، اما

 

خوشتر که سر برون آرد، خون از گُل سیاووشم

 

 

من با طنین خود بخشی از خاطرات تاریخم

 

بگذار تا کند تقویم از یاد خود فراموشم

 

 

مرگ از شکوه استغنا با من چگونه برتابد؟

 

با من که شوکرانم را با دست خویش می نوشم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم دی 1384ساعت 4:21 بعد از ظهر  توسط صدف  | 

مي شود از برگهاي سرخ لاله ها
گلي از جنس حضور عشق ساخت
مي شود با دانه دانه هاي سرد برف
پلي به درياي دل يار ساخت
مي شود از گونه هاي سرخ يار
كلبه اي در گوشه قلب ساخت
مي شود با هق هق گريه ات
زيباترين سرود عشق ساخت
مي شود با تكه تكه هاي قلب پاك
قصري در دهكده خاطره ساخت
مي شود با ذره ذره وجود خود
نامي از خود در دل ليلي ساخت

 

 

mahdi

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم دی 1384ساعت 3:38 بعد از ظهر  توسط صدف  | 

 
 
 
 
 

یادمان باشــد از امروز خطـایی نکنیـــم

 

 

گرچه درخود شکسـتیم ، صـدایی نکنیم

 

 

star 

 

یادمان باشد اگر خاطـرمان ،  تنهـا ماند

 

 

طلـب عشـق زهر بی سـرو پایی نکنـیـم

 حافظیه

میفکن بر صف رنـدان نظــری بهتر ازین

 

بر در میکـــده میکن گذری بهـتـــــر ازین

 

آنکه فکـرش گره از کار جهـــــــان بگشاید

 

گو دریـن کار بفرما نظـــــــــری بهترازین

 

ناصحم گفت که جز غم چه هنر دارد عشق

 

برو ای خواجه ی عاقل ، هنری بهتر ازین

 

من چو گویم که قدح نوش ولب ساقی بوس

 

بشنـو ازمــــن که نگوید دگــری  بهترازین

 

کلک حافظ شکرین میوه نباتیست بچیــــن

 

کـــه درین باغ  نبینی ثمری  بهتــــرازیـن

باز طــوفــان ِ شــــــــب اســت

 

هول بر پنجره می کوبد مُــشــت.

 

 

 

شعـــــــله  می لـرزد در تنهـایـی :

 

بـــــــاد فانوس مـــرا خواهــد کُشــت

 

 

 

 

 

 

 

 
 
 
+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم دی 1384ساعت 1:56 بعد از ظهر  توسط صدف  | 

باران

ریزش قطرات باران دوسه شب پیش ، خیلی تماشایی بود. قطرات باران همچون قطرات اشکی بود که از چشم آسمان به گونه ی زمین فرو می چکید....

اون شب ، شب تنهائیم ، بارونی بود... شبی که از آسمان ، به برکت میلاد مقدسش ، زمین پاک و تر می شد

کاش باران واسطه ای می شد میان ما و آسمان

کاش باران ، آن هنگام که قصد سفر می کرد ، چیزی به ارمغان می آورد

کاش بجای بارش در زمین ، بر دلهای خسته و غمگین می بارید

کاش دوباره ببارد.... كاش ببارد شور را ..... مستی را.....

كاش ببارد عشق را ... ببارد نور را .... و ...

کاش ببارد..........

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم دی 1384ساعت 1:51 بعد از ظهر  توسط صدف  | 

 

امشب از عالم عشق باز مهمان دارم


در دل تيره شب


در دل خسته من


باز هم مهمانيست


چون هوا بارانيست

و همه بی خبرند

قایقی خواهم ساخت

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم دی 1384ساعت 1:31 بعد از ظهر  توسط صدف  | 

و نشسته ام مسافر شبی از سفر بیایی

ز فراق دل ندارم چه بگویم از جدایی

  همه شب سپردا ام دل به ترانه های حافظ

به خیال آنکه شاید به تفالم بیایی

به کدام شروه رفتی ، دل بیقرار و تنگم

همه روز و شب نشیند به امید رد پایی

من و ماندن و رسیدن و همیشه بی تو بودن

شب و انتظار و جاده و من و دلی شکسته

و نشته ام مسافر شبی از سفر بیایی

 


 من که چون شمعی به شام تار تو افروختم
 هرچه کردی با دلم از شکوه لب را دوختم
 روز و شب بوده دعای من سلامت بودنت
 پس چرا آتش شدی از شعله هایت سوختم؟

 حالا که گذشته از من تو باید صاف بمونی
 مثه آینه شمعدونای نقره شفاف بمونی
 یه سبد دعا و خوشبختی یه فردا مال تو
 دست من بود که می گفتم همه دنیا مال تو
 برو زندگی رو با مهربونی رنگ بزن
 همه رو با هر چی دوست داری هماهنگ بزن
 دوری مونو میذاریم به حساب سرنوشت
 اونقدر خوبی که آخر می دونم میری بهشت
 

 دیده گان تو در قاب اندوه
 سرد و خاموش
 خفته بودند
 زودتر از تو ناگفته هارا
 با زبان نگه گفته بودند

                                 از من و هر چه در من نهان بود
                                 می رمیدی ، می رهیدی
                                 یادم آمد که روزی در این راه
                                 ناشکیبا مرا در پی خویش
                                 می کشیدی ، می کشیدی

 آخرین بار ، آخرین بار
 آخرین لحظه ی تلخ دیدار
 سر به سر پوچ دیدم جهان را
 باد نالید و من گوش کردم
 خش خش برگهای خزان را

                                باز خواندی ، باز راندی
                                باز بر تخت عاجم نشاندی
                                باز در کام موجم کشاندی
                                گر چه در پرنیان غمی شوم
                               سالها در دلم زیستی تو

  آه هرگز ندانستم از عشق
                                     چیستی تو    
                                     کیستی تو.
       

 همیشه ازخودم می پرسیدم عشق چیست؟
 این شوری که میگویند به زندگی معنا می دهد ، کجاست و آیا در این روزگار سرد آهن و بتون و فولاد هم   یافت می شود؟
 در جستجویش بودم اما هرچه بیشتر می گذشت ، بیشتر مطمئن می شدم که آن را فقط در افسانه ها می  توان یافت...
 ناامید از رسیدن در حاشیه‘ جوانی قدم می زدم که خدا تورا به من هدیه داد تا در کنار هم سفر زندگی را  شروع کنیم.
 و من با تو به جواب رسیدم و دانستم عشق چیزی نیست جز
 مهربانی نگاه تو و انتظاری که دلهایمان برای دیدار دوباره می کشد.

                       غم.....

     اگر بینی که ما جز غم به دل چیزی نمی کاریم

بجز اشک ندامت بر گل هستی نمی باریم
     بدان دنیا به دست نفرت و نیرنگ در بند است
و این دل سالها در حسرت یک نیم لبخند است... من آهنگ غریب روزگارم
 غمی در انتهای سینه دارم

                             تمام هستی ام یک قلب پاک است
                             که آن را زیر پایت می گذارم

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم دی 1384ساعت 12:10 بعد از ظهر  توسط صدف  | 

                        

من از طرز نگاه تو اميد مبهمي دارم

 

                                 نگاهت را مگير از من كه با ان عالمي دارم

 

بلبلي برگ گلي خوشرنگ در منقار داشت      

                                            

                                     واندران برگ و نواخوش ناله هاي زار داشت

 

گفتمش در عين وصل اين ناله و فرياد چيست

 

                                     گفت ما را جلوه ي معشوق در اين كار داشت

 

يار اگر ننشست با ما نيست جاي اعتراض

 

                                      پادشاهي كامران بود از گدايي عار داشت

 

 

مي خواستم براي از دست دادنت گريه كنم ديديم تمام اشكهايم را براي بدست

 

اوردنت ريختم.

عشق يعني دائما غرق بلا              عشق يعني در بلا هم مبتلا

رفتن تو واسه ي من كابوسي تيره و تار بود

                                       موندنت اما يه رويا،يه روياء موندگار بود

وقتي بودي همه فصل ها واسه من مثل بهار بود

                                       تو كه رفتي غم دنيا واسه من به يادگار بود

گفتي هيچ چيز توي دنيا واسه ي من تو نميشه

                                       اما نيستي كه ببيني خاليه جات هميشه

حالا جز ناله ي سازم واسه من درمون نمونده

                                       نغمه ي ساز دل امشب منو سوي تو كشونده

 

 

 

ستاره‏هاي چشمك زن، ريسمان بسته‏اند آسمان كوچه‏هايي را كه قرار است از امشب، مهرباني‏هايتان را در آنها قدم بزنند. كوچه‏هايي كه هم قدم مي‏شوند از امشب جاده‏هاي زندگي را با شما. ديوارهاي مدينه گل مي‏كشند پيوند خجسته ابر و باران را، دريا و موج را، رود و آبشار را و عشق و پرواز را كه از امشب، پرندگي در نگاه‏هاي مهربانانه شما به اوج خواهد رسيد.


 

صداي دست ابرها را كه بر دف ماه مي‏كوبند، نسيم در ردپايتان مي‏ريزد تا خاك، لبخند بزند آرامش قدمهاي همراه و صميميتان را كه زندگي را بر چشم‏هاي ناپيداي جاده‏هاي بي‏پايانش هم قدم شديد؛ آرام‏تر از صداي بال پرندگاني كه بر ابرها راه مي‏روند، شيرين‏تر از رودهايي كه به دريا مي‏ريزند. امشب، خانه‏اي محقر، آعوش گشوده رؤياي شيرين زندگي با ماه و خورشيد را بي صبرانه دهان گشوده هلهله شادي فرشتگان را كه پاي.بي نخلستان را به تماشا نشسته‏اند.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم دی 1384ساعت 11:39 قبل از ظهر  توسط صدف  | 

گر فاش شود عیوب پنهانی ما

 

وای به خجلت و پریای شانی ما

ما غره به دین‌داری و شاد از اسلام

 

 

گبران متنفر از مسلمانی ما

 

 

 

 

 

  

آواز عشق

 

 

 

 

 

 

 

 

اي نغمه گر عشق بردي تو ز هوشم .... آواز تو گرديد آويزه ي گوشم

 

بسيار شدم عاشق ديوانه از اين پيش                          آن سرو  كه  هربار  بود  اين  باغ   ندارم

دل پر  ز غم  و غصه   هجر  است                           وليكن  از  تنگ  دلی  طاقت  گفتار  ندارم

چون  راز  برون  نايدم  از پرده كه                          هر چند  گويند  مرا  گریه  نگه دار  ندارم

خون شد دل خسرو ز نگه داشتن راز                          چون  هيچ  كسي   محرم   اسرار   ندارم

 Cold Spring East 2

 مرا چشمی است خون افشان ز دست آن کمان ابرو


جهان بس فتنه خواهد دید از آن چشــــم و از آن ابرو


غلام چشم آن ترکم که در خــــواب خوش مستی


نگارین گلشنش روی است و مشکین سایبان ابرو


هلالی شد تنم زین غم که با طغرای ابرویش


که باشد مه که بنماید ز طاق آسمان ابرو


تو کافردل نمی​بندی نقاب زلف و می​ترسم


که محرابم بگرداند خم آن دلستان ابرو


اگر چه مرغ زیرک بود حافظ در هواداری


به تیر غمزه صیدش کرد چشم آن کمان ابرو

 

هنگام سپيده دم خروس سحری

 

 

داني که چرا همي کند نوحه گری

 

 

يعني که نموده اند در آيينه صبح

 

 

کز عمر شبي گذشت و تو بي خبری

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم دی 1384ساعت 11:1 قبل از ظهر  توسط صدف  | 

نی بین که چون به درد فغانی همی کند             هر دم زعشق ناله بسانی همی کند

او را همی زنند به صد دست در جهان              و زیر لب دعای جهانی همی کند     

سربسته سر سینه عشق بی نوا                     ازنی شنو که راست بیانی همی کند   

بادیش در سرست و هوایی همی پزد              دستیش بر دلست و فغانی همی کند

راهی همی زند دل عشاق را وزان            بر چهره شان ز اشک نشانی همی کند

آن بی زبان پر دهن ساده بین که چون                هردم حکایتی به زبانی همی کند

صدايم كن تا امان يابد عابري خسته در شب باران

 صدايم كن تا ببالم من در سحرگاهان با سپيداران

از آنسوي خورشيد از آن سمت دريا

صدايم كن صدايم كن صدايم كن 

تو لبخند صبحي پس از شام يلدا از اين تيرگي ها رهايم كن

 

 سكوت سرخ شقايقها را تو مي داني

 غم پنهان نگاه ما را در اين حيراني تو مي دانی

 

 

 از آنسوي خورشيد از آن سمت دريا صدايم كن صدايم كن

تو لبخند صبحي پس از شام يلدا از اين تيرگي ها رهايم كن

 

صداي باران نواي باران به لحن تو نمي ماند

 سكوت شب را ز كوه صحرا نواي گرم تو مي راند

در ابهام جنگل كسي راز گل را به غير از تو نمي داند

 بخوان از بهاران كه با ساز باران كسي چون تو نمي خواند

                     

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم دی 1384ساعت 10:54 قبل از ظهر  توسط صدف  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم دی 1384ساعت 11:59 بعد از ظهر  توسط صدف  | 

امشب دوباره عطر تو را بو كردم

خاطراتت دوباه زنده شد

و به يادت اشك ريختم

چقدر جايت كنارم خالي شد

و من

در حسرت نگاه معصومانه ات ماندم

خانه ام وقتی که می آیی تمامش مال تو

هر چه دارم غیر تنهایی تمامش مال تو

صد دو بیتی ٬ صد غزل دارم و حتی یک بغل

شعر های خوب نیمایی تمامش مال تو

ضرب آهنگ های غزل هایم صدای پای تو

این صدای پای رویایی تمامش مال تو

بیکران سبز اقیانوس ٬ ای آرام دل

ای پری خوب دریایی تمامش مال تو

عشق من عشق زمینی نیست باور کن عزیز

عشقم این عشق اهورایی تمامش مال تو

باز هم بیت بد پایان شعرم مال من

شعر های خوب بالایی تمامش مال تو

Hosted by Tinypic.com

 

روزها می گذرد ...ثانیه ها تنهایم..

و در این لحظه و این حادثه ها تنهایم...

صاعقه می شکند قامت تنهای مرا

و در این معبد سنگی به خدا تنهایم...

سیل بارانی غم چشم مرا خواهد شست

چه کنم با همه خاطره ها ...تنهایم...

و تو در بی خبری های دلت خواهی رفت

پشت درد همه فاصله ها تنهایم...

و تو امشب به نبودن چه شباهت داری

و من امشب ته این قافیه ها تنهایم

 

غنچه

زندگی زیباست چون دیدم تو را ٬ زندگی زشت است چون من دیده ام

زندگی زیباست از وقتی که من ٬ طعم شیرین " تو " را فهمیده ام

زندگی زیباست هر صبحی که با ٬ روح زیبای تو اش کردم شروع

زندگی زشت است هر شامی که من٬ در کنار جسم خود خوابیده ام

زندگی زیباست هر آنی که تو٬ عشق خود را بر تن من تافتی

زندگی زشت است هر عمری که من٬ در میان تار خود پیچیده ام

زندگی زیباست آخر یا که زشت ؟ پرسش من را چه کس گوید جواب؟

زندگی تنها تویی زیباست پس ٬ این سوالم را غلط پرسیده ام

 بید

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم دی 1384ساعت 11:34 بعد از ظهر  توسط صدف  | 

Jaraghe Group

Jaraghe Group 

هوای گریه دارم، تو این شب بی پناه

دنبال تو میگردم، دنبال یک تکیه گاه

دنبال اون دلی که، تنهائی رو میشناسه

دستای عاشق من، لبریز التماسه

هزار و یک شب من، پر از صدای تو بود

گریه هر شب من فقط برای تو بود

سکوت شیشه ایم رو، صدای تو میشکنه

تو آسمون عشقم، شعر تو پر میزنه

با تو دل سیاهم، به رنگ آسمونه

تو بغضمم میشکنم، شعرای عاشقونه

حالا وقتش رسیده که دیگه تنها بمونم

برم از غریبی و غصه و دردم بمیرم

می دونم که می دونی قدر خدا دوست دارم

واسه عاشق شدنم یه دنیا رو کم میارم

خیلی غریبی نازنین قصه به اخرش رسید

مثل تموم قصه ها کلاغ به خونش نرسید

دوباره این تنهاییها  یه روز به اخر میرسه

اونی که عاشقش بودیم یه روز به باور میرسه

Image Hosted at ImageHosting.us

باور این نکته ولی